<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای کوچک</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/</link>
<description>علمی، فرهنگی، هنری، اجتماعی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 10 Nov 2008 15:17:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>           فقط برای امروزسعی میکنم .</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;          فقط برای امروز زندگی کنم ومشکلات تمامی طول عمر را به یک بارهبر دوش نکشم . من می توانم یک مشکل را برای دوازده ساعت تحمل کنم . اما اگربخواهم فکر کنم که بایدمادام العمربا ان بسازیم برایم وحشتناک وغیرقابل تحمل خواهد بود .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;          فقط برای امروز خوشحال خواهم بود به قول ابراهیم لینکن &lt; بیشتر مردم به همان بندازه که خودشان می خواهند خوشحال هستند &gt;فقط برای امروز . سعی می کنم فکر خود را تقویت کنم . مطالعه می کنم . چیز قابل استفاده ای یادمی گیرم و ذهن خود را عاطل نمی گذارم . مطالبی را می خوانم که نیاز به سعی. فکرو تمرکز داشته باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;          فقط برای امروز .روح و روان خودرا ازسه طریق به تمرین وامیدارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; 1- یک کارنیک برای کسی انجام می دهم اما نمی گزارم که او یا هیچ کس دیگری بفهمد که من انرا انجام داده ام واگر کسی فهمید انرا به حساب نمی اورم                                                                   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;   2 – حد اقل دو کار انجام می دهم که بر خلاف میلم باشد – فقط برای تمرین                                        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;3- به هیچ کس نشان نمی دهم که احساساتم جریحه دار شده است . حتی اگر شده‌باشد.امروز‌انرابروز نخواهم داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;         فقط برای امروز . موضع موافق خواهم داشت تا انجا که امکان داردآراسته خواهم بود .لباس مناسب می پوشم با متانت صحبت می کنم . با احترام رفتار می کنم . هیچ گونه خرده ای از هیچکس نمی گیرم بدنبال عیب و ایراد در چیزی نمی گردم و سعی نمی کنم هیچکس جز خودم رااصلاح ویا منظم کنم .                                                                          &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;     فقط برای امروز . برای خود برنامه خواهم داشت شاید که این برنامه را مو به مو اجرا نکنم . اما بهرحال انرا خواهم داشت .امروز خود رااز شر دو افت عجله و دودلی حفظ خواهم کرد                      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;        فقط برای امروز .به مدت نیمساعت در ارامش .با خود خلوت خواهم کرد .در عرض این نیم ساعت سعی خواهم کرد که در بعضی از لحظات با دید بهتری به زندگی نگاه کنم                                                   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;      فقط برای امروز . ترس به خود راه نخواهم داد از لذت بردن از زیبایی ها واهمه نداشته و ایمان خواهم داشت که به همان صورت که من به دنیا چیزی می دهم دنیا نیز متقابلا پاسخ انرا خواهد داد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 15:17:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;تولد امام رضا (ع) بر تمام شیعیان مبارک باد./.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 15:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مرد بالن سوار و مرد روي زمين</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالي كه ارتفاع بالن را كم مي‌كرد، مردي را ديد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد بالن‌سوار فرياد زد: &quot;ببخشيد، مي‌توانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نمي‌دانم كجا هستم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد روي زمين پاسخ داد: &quot;بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد بالن‌سوار پاسخ داد: &quot;شما بايد مهندس باشيد.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد روي زمين گفت: &quot;بله. از كجا فهميدي؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد بالن‌سوار گفت: &quot;خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نمي‌دانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد روي زمين پاسخ داد: &quot;شما بايد مدير باشيد.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد بالن‌سوار گفت: &quot;بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد روي زمين گفت: &quot;خوب، شما نمي‌داني كجا هستي و نمي‌داني كجا مي‌روي. شما قولي داده‌اي اما نمي‌داني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 15:55:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در آرزوي ازدواج</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;جواني در آرزوي ازدواج با دختر جوان يک کشاورز به نزد او رفت تا از او اجازه بگيرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست من  3  گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم اگر توانستي دم هر کدام از اين  3  گاو را بگيري مي تواني با دخترم ازدواج کني. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد جوان در مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد درب باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که تو عمرش ديده بود بيرون دويد فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي گزينه بهتري باشد پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره درب باز شد و باور کردني نبود در تمام عمرش گاوي به اين بزرگي و درندگي نديده بود با سم به زمين ميکوبيد خرخر ميکرد و کف از دهانش جاري بود. جوان با خود گفت گاو بعدي هر چيزي باشد از اين بهتر است پس به سمت حصار دويد و اجازه داد تا اين گاو هم از مرتع عبور کند و از درب پشتي خارج شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي بار سوم در باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد اين ضعيف ترين و کوچکترين گاوي بود که توي عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گردن او پريد دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 15:13:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تخته سنگ</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 15:51:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصول بازاريابي تلفني </title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;طبق تحقيقات به عمل آمده، با رقابتي تر شدن كسب و كارها، اهميت ارتباط موثر با مشتريان نيز بيشتر مي شود در اين فضا از بين شيوه هاي مختلف ارتباط با مشتري نظير تبليغات، روابط عمومي، فروش شخصي، پيشبرد فروش و بازاريابي مستقيم، شيوه هاي ارتباط دوطرفه نظير فروش شخصي و بازاريابي مستقيم موثرتر خواهند بود، و علت آن هم تعامل دوطرفه اي است كه بين بنگاه اقتصادي و مشتريان صورت مي گيرد. در اين ارتباط، علاوه بر اينكه بنگاه اقتصادي در شناساندن خويش به مشتري تلاش مي كند تا بتواند تقاضاي او را به سمت بنگاه سوق دهد، فرصتي فراهم مي شود تا صداي مشتري را نيز بشنود كه نتايج آن براي رقبا و گسترش كسب و كار حائزاهميت است به طوري كه بنگاه مي تواند مشتري را بشناسد و نياز او را بداند و در راستاي كسب رضايت مشتري با نگرش برد دوجانبه حركت كند. يكي از راههاي بازاريابي مستقيم، بــازاريابي تلفني است كه بهره گيري صحيح از تلفن علاوه بر نكات پيش گفته در راستاي مديريت زمان نيز به بازاريابان در دنياي شلوغ و پيچيده امروزي كمك مي كند. در اين مقاله به بازاريابي تلفني و مهارتهاي لازم براي نيل به موفقيت درمذاكرات تلفني پرداخته شده است.&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 17:23:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>fatemeh62</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موضوع اصلي رافراموش نکن </title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانمي طوطي اي خريد؛اماروزبعدآن رابه مغازه برگرداندوبه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صاحب مغازه گفت:((اين پرنده صحبت نمي کند.))صاحب مغازه پرسيد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;((آيادرقفسش آينه اي هست؟طوطيهاعاشق آينه اند.آنهاتصويرشان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;رادرآينه مي بينندوشروع به صحبت مي کنند.))آن خانم يک آينه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خريدورفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزبعدبازآن خانم برگشت؛طوطي هنوزصحبت نمي کرد.صاحب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مغازه پرسيد:((نردبان چه؟آيادرقفسش نردباني هست؟طوطيهاعاشق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نردبان هستند.))آن خانم يک نردبان خريدورفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اماروزبعدبازهم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:((آياطوطي شما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;درقفسش تاب دارد؟نه؟خوب مشکل همين است.به محض اينکه شروع &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به تاب خوردن کند؛حرف زدنش تحسين همه رابرمي انگيزد.))آن خانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابي ميلي يک تاب خريدورفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي آن خانم روزبعدواردمغازه شد،چهره اش کاملاًتغييرکرده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اوگفت:((طوطي مرد)) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صاحب مغازه يکه خوردوپرسيد:((واقعاًمتاسفم،آيااويک کلمه هم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حرف نزد؟)) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن خانم پاسخ داد:((چرا.درست قبل ازمردنش باصدايي ضعيف از &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من پرسيدکه مگردرآن مغازه،غذايي براي طوطي هانمي فروختند؟))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«لیلی و خدای لیلی»</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي، چگونه مرا ديدي؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 16:50:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يک حکايت و يک شرح</title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب........... </description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 16:14:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنري به نام هديه دادن‌ </title>
<link>http://microworld.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;طبق بررسي‌هاي به عمل آمده اكثر هداياي تجاري، به مشتريان عمده اهدا مي‌‌شوند، سپس نوبت به كارفرمايان مي‌‌رسد و آنگاه به مشتريان موفق.&lt;BR&gt;علل هديه دادن متفاوت است و طيفي از &lt;تشكر از مشتريان قديمي&gt; تا &lt;تشكر از يك كارمند&gt; را كه تعطيلات آخر هفته‌اش را به مرخصي نرفته و كاركرده در بر مي‌‌گيرد. البته يك دليل ثابت براي هديه دادن وجود دارد: تقويت روابط شخصي بين هديه‌دهنده و هديه‌گيرنده.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 18:15:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=microworld&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>microworld</dc:creator>
<guid>http://microworld.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
