فقط برای امروز زندگی کنم ومشکلات تمامی طول عمر را به یک بارهبر دوش نکشم . من می توانم یک مشکل را برای دوازده ساعت تحمل کنم . اما اگربخواهم فکر کنم که بایدمادام العمربا ان بسازیم برایم وحشتناک وغیرقابل تحمل خواهد بود .
فقط برای امروز خوشحال خواهم بود به قول ابراهیم لینکن < بیشتر مردم به همان بندازه که خودشان می خواهند خوشحال هستند >فقط برای امروز . سعی می کنم فکر خود را تقویت کنم . مطالعه می کنم . چیز قابل استفاده ای یادمی گیرم و ذهن خود را عاطل نمی گذارم . مطالبی را می خوانم که نیاز به سعی. فکرو تمرکز داشته باشد .
فقط برای امروز .روح و روان خودرا ازسه طریق به تمرین وامیدارم
1- یک کارنیک برای کسی انجام می دهم اما نمی گزارم که او یا هیچ کس دیگری بفهمد که من انرا انجام داده ام واگر کسی فهمید انرا به حساب نمی اورم
2 – حد اقل دو کار انجام می دهم که بر خلاف میلم باشد – فقط برای تمرین
3- به هیچ کس نشان نمی دهم که احساساتم جریحه دار شده است . حتی اگر شدهباشد.امروزانرابروز نخواهم داد.
فقط برای امروز . موضع موافق خواهم داشت تا انجا که امکان داردآراسته خواهم بود .لباس مناسب می پوشم با متانت صحبت می کنم . با احترام رفتار می کنم . هیچ گونه خرده ای از هیچکس نمی گیرم بدنبال عیب و ایراد در چیزی نمی گردم و سعی نمی کنم هیچکس جز خودم رااصلاح ویا منظم کنم .
فقط برای امروز . برای خود برنامه خواهم داشت شاید که این برنامه را مو به مو اجرا نکنم . اما بهرحال انرا خواهم داشت .امروز خود رااز شر دو افت عجله و دودلی حفظ خواهم کرد
فقط برای امروز .به مدت نیمساعت در ارامش .با خود خلوت خواهم کرد .در عرض این نیم ساعت سعی خواهم کرد که در بعضی از لحظات با دید بهتری به زندگی نگاه کنم
فقط برای امروز . ترس به خود راه نخواهم داد از لذت بردن از زیبایی ها واهمه نداشته و ایمان خواهم داشت که به همان صورت که من به دنیا چیزی می دهم دنیا نیز متقابلا پاسخ انرا خواهد داد
تولد امام رضا (ع) بر تمام شیعیان مبارک باد./.
مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالي كه ارتفاع بالن را كم ميكرد، مردي را ديد.
مرد بالنسوار فرياد زد: "ببخشيد، ميتوانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نميدانم كجا هستم؟!
مرد روي زمين پاسخ داد: "بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد "
مرد بالنسوار پاسخ داد: "شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين گفت: "بله. از كجا فهميدي؟"
مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نميدانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."
مرد بالنسوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"
مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نميداني كجا هستي و نميداني كجا ميروي. شما قولي دادهاي اما نميداني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم."
جواني در آرزوي ازدواج با دختر جوان يک کشاورز به نزد او رفت تا از او اجازه بگيرد.
کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست من 3 گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم اگر توانستي دم هر کدام از اين 3 گاو را بگيري مي تواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد درب باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که تو عمرش ديده بود بيرون دويد فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي گزينه بهتري باشد پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
دوباره درب باز شد و باور کردني نبود در تمام عمرش گاوي به اين بزرگي و درندگي نديده بود با سم به زمين ميکوبيد خرخر ميکرد و کف از دهانش جاري بود. جوان با خود گفت گاو بعدي هر چيزي باشد از اين بهتر است پس به سمت حصار دويد و اجازه داد تا اين گاو هم از مرتع عبور کند و از درب پشتي خارج شود.
براي بار سوم در باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد اين ضعيف ترين و کوچکترين گاوي بود که توي عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گردن او پريد دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت.
در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.
خانمي طوطي اي خريد؛اماروزبعدآن رابه مغازه برگرداندوبه
صاحب مغازه گفت:((اين پرنده صحبت نمي کند.))صاحب مغازه پرسيد:
((آيادرقفسش آينه اي هست؟طوطيهاعاشق آينه اند.آنهاتصويرشان
رادرآينه مي بينندوشروع به صحبت مي کنند.))آن خانم يک آينه
خريدورفت.
روزبعدبازآن خانم برگشت؛طوطي هنوزصحبت نمي کرد.صاحب
مغازه پرسيد:((نردبان چه؟آيادرقفسش نردباني هست؟طوطيهاعاشق
نردبان هستند.))آن خانم يک نردبان خريدورفت.
اماروزبعدبازهم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:((آياطوطي شما
درقفسش تاب دارد؟نه؟خوب مشکل همين است.به محض اينکه شروع
به تاب خوردن کند؛حرف زدنش تحسين همه رابرمي انگيزد.))آن خانم
بابي ميلي يک تاب خريدورفت.
وقتي آن خانم روزبعدواردمغازه شد،چهره اش کاملاًتغييرکرده بود.
اوگفت:((طوطي مرد))
صاحب مغازه يکه خوردوپرسيد:((واقعاًمتاسفم،آيااويک کلمه هم
حرف نزد؟))
آن خانم پاسخ داد:((چرا.درست قبل ازمردنش باصدايي ضعيف از
من پرسيدکه مگردرآن مغازه،غذايي براي طوطي هانمي فروختند؟))
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي، چگونه مرا ديدي؟
طبق بررسيهاي به عمل آمده اكثر هداياي تجاري، به مشتريان عمده اهدا ميشوند، سپس نوبت به كارفرمايان ميرسد و آنگاه به مشتريان موفق.
علل هديه دادن متفاوت است و طيفي از <تشكر از مشتريان قديمي> تا <تشكر از يك كارمند> را كه تعطيلات آخر هفتهاش را به مرخصي نرفته و كاركرده در بر ميگيرد. البته يك دليل ثابت براي هديه دادن وجود دارد: تقويت روابط شخصي بين هديهدهنده و هديهگيرنده.